تبليغاتX
مولانا و مولاكم شيـخ كشك الدين بدپيـله
مولانا و مولاكم شيـخ كشك الدين بدپيـله
اي كه بر درگهِ بدپيله يِ ما آمده اي // باخبر باش كه يهويي سرب مذاب!!!
صدای پای خواب ( حسب حال دانشجویان مادر مرده ی دیروز و امروز و فردا !!! )
 

       شعر زير ، قبلاً در اين جا درج شده بود؛ امّا پس از هك شدن وبلاگ در
 
 آبان ماه و در هنگام راه اندازي مجدد ، از قلم افتاد. به سفارش جمعي از
 
دوستان ، دوباره آن را پيشكش خوانندگان ارجمند مي كنم :

 

 

اهل شهرستانم

روزگارم خوش نیست

تکه نانی دارم می گذارم در جیب

مادرم این جا نیست

پدرم مشهد ماند

آمدم از پی باد

در همین دانشگاه

من کتابی دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی همه آواره تر از آب روان

من پشیمانم!

خانه ام زیر درخت

بسترم سیمان است

بالشم یک آجر و کتابم بر آن

سنگ از پشت کتابم پیداست

همه ذرات وجودم متورم شده است

من کتابم را وقتی می خوانم

كه چراغی باشد سر تیری روشن

من کتابم را زیر یک پنجره در شهر شما می خوانم

زیر یک نور ضعیف

پای من بر کف آب

فکر من مثل نسیم می رود باغ به باغ

 می رود شهر به شهر

   

من پریشان هستم

من کتابی دارم باجلد (!) می فروشم به شما

تا به آواز غریبی که در آن زندانی است

چرت بی حالی تان پاره شود

چه خیالی چه خیالی ... می دانم

گوشتان سنگین است

 

اهل شهرستانم

ناله ام شاید برسد

به کسی آن بالا

 به مدیری به وزیری به کسی

یا به خالی بافان (!)

ناله ام شاید به نگهبانی  ویلا ی یکی از حضرات  توی تهران برسد

 

من به دشت اندوه

من به دانشکده ی خالی دانش رفتم

رفتم از پله ی آن جا بالا

تا هوای خنک بی حالی

چه خیالی چه خیالی ... می دانم

چیزها دیدم در آن جا

آشپزی را دیدم  آب را بو می کرد

ظهر در سفره غذایی هم بود  قلوه سنگی هم بود

یا که در سلف سرویس  قاطی ساچمه پلو  دم موشی پیدا

از کنار جسد بادمجان  سوسکی پر می زد

من گدایی دیدم در پی مدرک بود

و سپوری که هزاران ورق از جزوه ی بی دانش دانشکده را جارو کرد

من کتابی دیدم  واژه هایش همه قلابی بود

کاغذی دیدم از جنس دروغ

سر بالین جوانی نومید دفتری دیدم لبریز سوال

من اتاقی دیدم با چهل تختِ چلاق

و چهل دانشجو  با چهل کیف و چهل کارتِ کثیف

شهر پیدا بود

رویش هندسی سیمان آهن سنگ

خواهش روشن یک موش

خوابگاه از سر یک حکم پرید

من قطاری دیدم که عدالت می برد و چه خالی می رفت (!)

من قطاری دیدم که شقاوت می برد و چه سنگین می رفت (!)

|+| نوشته شده توسط مولانا و مولاكم بدپيله!!! در پنجشنبه 1384/10/29 ساعت 23:27 |

سخني در ستايش دوست
 

       سرور و دوست ارجمندم ، حضرت بوالفضول الشعرا ، از طنّازان و صاحب نازان هنرمند و باصفاي معاصر، كه وبلاگ جذّاب و شيريني هم در اينترنت دارند، اخيراً در كامنتي گران مايه، اين حقير فقير سراپا تقصير گران بهاتر از پنير را مورد لطف و ذره نوازي قرار داده اند و با بيان شكرين خود چنين فرموده اند:

    اي كه نازك شده از طنز تو را بينايي!
    شیوه ی شعر تو شد شاخصه ی شیوایی!

    طنـــــــــــز بد پیله ی تو گیر دهد بر همگان
    هیچکس گیــــــر ندیده است بدین گیرایی!

   " بوالفضول الشعرا "  آمده با شــــــــوق تمام
    شده مهمــــــــــــان تو در بزم سخن آرایی...

      اين بنده ي كمترين، بدپيله ي بي شيله پيله ، كه خود را شايسته ي اين همه بزرگواري نمي داند،  بحر طويل زير را ارادتمندانه پيشكش آن عزيز مي كند ؛ پاس مهرورزي ها و دوستي هاش. اميد كه طبع بلند و مشكل پسند ايشان و شما نازنينانم آن را بلند نظرانه بپسندد و بپذيرد : ( اين بحر طويل در چهار بند سروده شده كه در اين جا دو قسمت آن تقديم مي گردد )

     

      بوالفضول الشعرا ، اي كه مرا مايه ي حظّيّ و سروريّ و ز هر عيب

 

به دوريّ و چو يك پارچه نوريّ  و به دل همچو بلوريّ و مبرّا ز غروريّ و پر از

 

شعر و شعوري ،با دروديّ و سلاميّ و نويديّ و پياميّ و حديثيّ و كلامي

 

ز رهِ دور، از اين عاشق رنجور، به تو اي دلبر مهجور، كه باشي به هنر

 

شهره و مشهور و نباشد به دلت جور و جفايي ، كه تو خود اصل وفايي

 

و بهين شاعر ماييّ و به درددل عشّاق دوايي، به چه حاليّ و كجايي،

 

ز برم دور چرايي، ارچه ما را نبود طاقتِ هجرانِ رخَت اي مهِ زيبا،دارم

 

 اميد كه لطفِ ازلي در همه احوال بسي شامل حالت شده باشد و دگر

 

همچو گذشته بشوي همره و مأنوس به سلم و خوشي و صدق و صفا

 

و كرم و جود و سخا و دگر الطاف خدا دوركند ازتن تو رنج و بلا را!

 

     الغرض، تا تو در اين دهكده ي كوچكِ رايانه اي از بهر دل ملت بيداردل

 

خويش، به افشاگري و شوخي و طنّازي و هم دادن آگاهي از اسرار مگو

 

دست گشودي، همگان را به سخن هاي پر از شهد و شكر راغب و

 

مشتاق نموديّ و به نيش قلمت گرد و غبار از رخ هر ناكس بي مغز و

 

خرد پاك زدوديّ و هم از باطن بي مايه ي ارباب زر و زور و ريا پرده

 

گشودي، دل اين بنده ي ناقابل دون پايه ي وادي هنر، گشت به شعرت

 

متمايل، چو تويي شمع محافل ، چو تويي مير قبايل ، چو تويي مرد هنر،

 

شاعر كامل،چه شده تا دگر آن خامه ي جانانه ي خود را به لب طاق

 

بهشتيّ و كلامي ننوشتي ، سرِ سوداييِ ما را به تبِ هجر بخستي ،

 

دل ما را بشكستي و چو تيري ز كمان خانه ي وصل از كف تقدير

 

 بجستيّ و به كنجي بنشستي؟! نبود تاب و توانم، هله اي سروِِ ِ روانم،

 

 كه دگر مركبِ شكوائيه در نامه ي اينترنتي خود بجهانم، سخن از هجر

 

 و فراق تو برانم. چه شود گر ز رهِ بنده نوازي ز درآييّ و مر اين مرغ دلم

 

 را به كرم، ناز و نوازش بنماييّ و  كني ياد دگرباره انيس الرفقا را!

 

 

 

                                    (  اين سريال عاشقانه ادامه دارد! )

 

|+| نوشته شده توسط مولانا و مولاكم بدپيله!!! در پنجشنبه 1384/10/22 ساعت 17:31 |

پيله كردن به سارقان بي رحم ادبيات و هنر
 

 

چرا بايد سخن را خوار كردن؟

هنر را پست و بي مقدار كردن؟

سوار مركب بي مايگي ها

سفر در وادي تكرار كردن؟

 

نشستن بر سر آثار مردم

هنر، لاغر؛ شكم پروار كردن؟

 

ز آش ديگران دادن وليمه؟

قماش ديگران شلوار كردن؟

 

جنون خويش را گه هم چو ليلي

به روي دوش مجنون بار كردن؟

 

گهي در چاه يوسف را فكندن؟

گهي منصور را بر دار كردن؟

 

گهي كبّاده ي عرفان كشيدن

تعارف هاي ناهنجار كردن؟

 

خراب از باده ي جهل مركّب

هواي خانه ي خمّار كردن؟

 

ز زلف پيچ اندر پيچ معشوق

شكايت ها مسلسل وار كردن؟

 

گهي با خنجر ابروي دلدار

كمين در كوچه ي پندار كردن؟

 

گهي از مار زلفش نيش خوردن

فغان چون مردم بيمار كردن؟

 

گهي با شيوه ي حافظ به رندي

سلوك پوك با با اغيار كردن؟

 

براي گرمي بازار شهرت

جهان را از هنر بيزار كردن؟

 

به رسم خودنمايي، آشكارا

حكيم توس را انكار كردن؟

 

چو طفلان،ساده پردازي وليكن

حديث از معني دشوار كردن؟

 

براي فتح باب طبع پر آب

غزل را شير آب انبار كردن؟

 

دوبيتي را به زير تيغ بردن؟

رباعي را فراز دار كردن؟

 

قصيده گفتن و كم مايه گفتن

وليكن ادعا بسيار كردن؟

 

سحر از كلّيات شمس خوردن؟

ز خوان مثنوي افطار كردن؟

 

گهي در جيب سعدي دست سرقت؟

گهي در طبله ي عطار كردن؟

 

گهي در رگ زدن از شعر صائب؟

گهي با بيدل اين رفتار كردن؟

 

كنار ساحل اشعار  نيما

كمين چون مرغ ماهي خوار كردن؟

 

به خرج شاملو از خود گذشتن؟

ز اموال فروغ ايثار كردن؟

 

گهي با تيغ رستم حمله بردن

تن سهراب را ناكار كردن

 

شعار نااميدي، ليك كاذب

ز م.اميد در گفتار كردن؟

 

بسي لاطائلات سرد بي روح

به نام موج نو نشخوار كردن؟

 

گهي دزدي ز آثار هدايت

رهِ پيموده را هموار كردن؟

 

دو چشم بوف كور بي گنه را

برون با ضربت منقار كردن؟

 

به حكم عقل، هر دزدي  خلاف است

چه در كوچه، چه در بازار كردن

 

به هر صورت كه باشد، ناپسند است

چه از اموال يا اشعار كردن

 

وليكن بدترين دزدي به دنيا

بود اين سرقت افكار كردن

 

|+| نوشته شده توسط مولانا و مولاكم بدپيله!!! در چهارشنبه 1384/10/21 ساعت 23:42 |

سلام عزيزان!
 

    نمي دانم چرا محتويات اين وبلاگ مستطاب، ناگهان جا به جا شده است.   يعني شعرهاي قديمي، در بالا ي صفحه و شعرهاي جديد  به دنبال آن ها آمده اند. به گمانم در پس پرده ي بلاگفا، كسي دارد با من شوخي مي كند. لطفاً براي مطالعه ي اشعار به روز شده، وبلاگ را سر و ته كنيد و بخوانيد؛ يا خودتان بالانس بزنيد!

                    

   

شاعر فراموشكار
 
 

بس كه ماندم به غريبي وطن از يادم رفت!

بس كه خاموش نشستم سحن از يادم رفت!

بس نخوردم شكمي سير در اين قحط غذا

پاك سوراخ گشاد دهن از يادم رفت!

بس كه گشتم به جهان لخت به جدم سوگند

شكل تنبان و كت و پيرهن از يادم رفت!

بس که از دست تو در خانه نشستم ای دوست

گردش گلشن و سیر چمن از یادم رفت!

بس كه از يار جفا پيشه كتك ها خوردم

عشق بازي و شراب كهن از يادم رفت!

خواستم تا كه بميرم شوم آسوده ز رنج

سدر و كافور خريدم كفن از يادم رفت!!!

(( اميدوارم همه فهميده باشيد كه چرا مدتي است توي اين ديگ آشي پخته نشده است و از همه مهم تر چه شد كه نازك بين از مردن منصرف شد و دوباره به جمع شما زنده ها برگشت ))

 

|+| نوشته شده توسط مولانا و مولاكم بدپيله!!! در دوشنبه 1384/10/12 ساعت 4:31 |

حافظ جان!!!
 

 

« در همه ديرِ مغان نيست چو من شيدايي 

خرقه جايي ، گروِ باده و دفتر ، جايي »

 

حافظا! بود تو را خرقه و دفتر به گرو

كارمندان كه ندارند چنين دارايي!

 

پيرهن پاره و شلوار به پا بدتر از آن

ثروت و مكنتِ ما هست دو تا دمپايي!

 

گر شوي زنده و دعوت بپذيري از ما

چند روزي تو ز شيراز به مشهد آيي،

 

بايد اوّل بدهي قول كه مانندِ حقير

مرد و مردانه روي توي صفِ نانوايي!

 

تا نيفتي عقب از صف بنهي جايِ خودت

يك سبد جايي و پيتِ حلبي در جايي!

 

گر كه عمرِ تو تلف مي گشت اندر صفِ شير

كي سرودي غزلِ نغزِ بدان زيبايي؟!

 

چشم و گوش تو چه آسوده و راحت بودند!

در زمانت ، نه صدا بوده و نه سيمايي!

 

فكرِ بيرون شدن از خاك مكن، حافظ جان!

خوش بياساي كه آسوده در آن دنيايي!

 

گر بياييّ و بيايند به مهماني تو

عمّه و خاله و دختر عمو و زن دايي،

 

با حقوقِ كم و اجناسِ گران، بي ترديد

نتواني بخري جز كدوي حلوايي!

 

زان كه بر مرغ و پنير و كره و گوشت و برنج

بر سرِ چوب بود قيمتِ وحشت زايي!

 

مرغ در لاي چلو گرچه لذيذ است؛ ولي

ما كه اين هردو نداريم چه مي فرمايي؟!

 

|+| نوشته شده توسط مولانا و مولاكم بدپيله!!! در یکشنبه 1384/10/11 ساعت 3:50 |

با اهل هنر هرکه در افتاد برافتاد!

 

زمانه بي هنري مي خرد، زمان هنر نيست!

 

مخمّسِ زير را سال ها پيش سروده ام؛ امّا چون براي من ـ به قول‌ِ پيرِ خراباتي مان زنده ياد اخوان ثالث ـ يادگارِ روزگاراني غبارآلود است و  مي تواند زبان حالِ امروزِ ما هم باشد، پيشكشِ شما بزرگوارانِ نكته سنج مي كنم:

 

يك روز گذارم به ديار هنر افتاد

بر تربت فردوسي والاگهر افتاد

از آتشِ شهنامه، به جانم شرر افتاد

اين نكته، به يك باره مرا در نظر افتاد

با اهل هنر هركه درافتاد، برافتاد!

 

 محمود، كه بس فتنه و آشوب به پا كرد

خون ريخت به هر خطّه و بر خلق جفا كرد

ديدي كه بدان مردِ هنرمند چه ها كرد؟!

آخر ز بدِ حادثه، تاجش ز سر افتاد

با اهل هنر هركه درافتاد، برافتاد!

 

من شيفته و كُشته ي شهنامه ي اويم

مبهوت ز نوآوريِ خامه ي اويم

بي خود شده ام، مات زهنگامه ي اويم

جادويِ كلامش به دلم كارگر افتاد

با اهل هنر هركه درافتاد، برافتاد!

 

آرامگهش قبله ي اربابِ نياز است

بهرِ همه كس مرقدِ او كعبه ي راز است

چون شمع، دلم در تب و در سوز و گداز است

بايد ز سرِ صدق بر اين خاكِ در افتاد

با اهل هنر هركه درافتاد، برافتاد!

 

فردوسيِ فردوس مكان! مردِ خدايي!

بر درگهِ تو آمده ام بهرِ گدايي

اقليمِ سخن را تو بهين حكم روايي

با يادِ رُخَت، دل به تب و شور و شر افتاد

با اهلِ هنر هركه درافتاد، برافتاد!

 

اي تازه جوانان، كه در اين شهر و دياريد!

اين پندِ مرا، نيك به خاطر بسپاريد:

اربابِ هنر را به جهان دوست بداريد

بي چاره شود، هركه بدين قوم در افتاد

با اهل هنر هركه درافتاد، برافتاد!

 

|+| نوشته شده توسط مولانا و مولاكم بدپيله!!! در یکشنبه 1384/10/11 ساعت 3:25 |

اندر مصائب خواستگاري! ( با اجازه و حضور افتخاري استادنا و مولانا اخوان ثالث )
 

              

من اندر كوچه صغرا را نظر كردم

به ناگه مادرش از انتهاي كوچه پيدا شد

من احساس خطر كردم

به صد حسرت گذر كردم

               

هلا! اي مادر صغرا!

منم من

عاشقي احساس مند

اما نه از تهران

ز شهرستان

منم آشفته ای از نسل بابا طاهر عريان

منم آواره ای مفلوک و سرگردان

نه از رومم نه از زنگم

يكي داماد بي رنگم

بيا بگشاي در ،  بگشاي دل تنگم !

                

من اين جا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است

و آن شويِ تو با اين عاشق آشفته در جنگ است

بيين مادر زنِ نازم

چه سان از عشق صغرا گشته ام ويران و آواره

چنان فرهاد و مجنون

آن دو تا دل داده ي بد بخت و بيچاره

 

                

نظر كن مادر صغرا

كه من در حسرت شيرين صغرا  هم چو فرهادم

من اكنون ساكن ويرانه هاي باقرآبادم

مريد مير دامادم

نمي دانم چرا در اين جهنم دره  افتادم

ندارم خانه ای  کاری  زمینی   ثروتی  چیزی

                

براي خواستگاري آمدستم ، هاي!

الا!  اي مادر صغراي!!!

به روی بنده در بگشاي!

بیا این شعر پراحساس را از دست من بستان

مرا با مهربانی پیش خود بنشان