( شعر زير نيز ، تا قبل از هك شدن وبلاگ، از ارديبهشت ماه در اين مكان شريف حضور داشت. اينك دوباره آن را تقديمتان مي كنم )

پيشكش سورچران هاي عزيزي كه سرشان مي رود ؛ امّا شكمشان نمي رود!

پر كرده است ته چين از عطر خود فضا را
دل مي رود ز دستم صاحب دلان خدا را !
پرخواري من و شيخ از خلق بود مخفي
دردا، كه راز پنهان خواهد شد آشكارا !
بر صدر سفره ي سور اي شيخ چون نشيني
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا !
گرديده است ته ديگ نرم از وفور روغن
ساقي بده بشارت رندان پارسا را !
تا كارت دعوت آمد، چون برق جستم از جاي
باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را !
هنگام سفره بگذشت از دل ربودن خلق
دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا !
رو جام جم رها كن در ظرف قرمه بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا !
از نان جو ،پلو را من بيش دوست دارم
هركس به قدر فهمش فهميده مدّعا را !
وقت غذا نشايد حفظ ادب نمودن
اي شيخ پاك دامن معذور دار ما را !
از سور و ميهماني هرگز مكن فراموش
كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را !
بد پیله از خورش ها مشتاق قرمه سبزي است
گر تو نمي پسندي تغيير كن قضا را ! ( يا شايدم : غذا را ! )
|
+| نوشته شده توسط مولانا و مولاكم بدپيله!!! در یکشنبه
1384/11/02 ساعت 11:26
|