
سلامم را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا بس ناجوان مردانه پس گشته است
و اين سيمرغ كوه قاف – يعني من –
به جرم مفلسي مثل مگس گشته است!







سلامم را نمي خواهند پاسخ گفت
مي گويم: « فدايت حضرت آقا!
بيا لختي مدارا كن
خدا عمر زن و فرزند و بابا و برادر زاده ها و باجناقت را
چو عمر نوح گرداند
الهي خانه ات را زلزله هرگز نلرزاند
بيا اين خودنويس و جوهر اعلا
تو تنها پاي اين كاغذ يك امضا كن! »
سلامم را نمي خواهند پاسخ گفت
تقاضايم كه ديگر جاي خود دارد!







دوباره روز ديگر مي روم، آهسته مي گويم:
« سلام آقا! منم چاكر! منم مخلص!
تويي آن مقتدر، آن صاحب ديوان و دستك ها
من اينك آمدستم وام مي خواهم
براي اين عيال و پنج فرزندم
اتاقي كوچك و بي بام مي خواهم
زنم در پشت در، از دست صاحب خانه، همچون بيد مي لرزد!
بيا اين خودنويس بنده و اين شيشه ي جوهر
الهي من به قربانت!
تو تنها پاي اين دفتر(!) يك امضا كن!
مرا مفرست تا صندوق خيريّه كه جايش نبش بازار است
يقه چركين شدم از بس دويدم اين سو و آن سو
زنم از بنده، بي زار است و كار بنده هم زار است! »






نگاهم مي كند با غيظ و مي گويد كه : « بيرون! زود!... »
به حرفم باز شك كردند
تمام آردهايم را الك كردند
مرا زهره ترك كردند!
|
+| نوشته شده توسط مولانا و مولاكم بدپيله!!! در دوشنبه
1384/12/22 ساعت 16:26
|