تبليغاتX
مولانا و مولاكم شيـخ كشك الدين بدپيـله
مولانا و مولاكم شيـخ كشك الدين بدپيـله
اي كه بر درگهِ بدپيله يِ ما آمده اي // باخبر باش كه يهويي سرب مذاب!!!
عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن!
 

    21 خرداد ماه ، بوالفضول الشعرا ، يك ساله مي شود! طفلی كه خيلي پيشتر،يك شبه ره صد ساله را پيموده بود‌؛ البته به خون جگر!  

 

            

 تمثال شریف حضرت مولانا بوالفضول الشعرادر دوران جوانی!

                        (البته بدون رتوش!)

                   بترکه چشم شور و حسود!

                  

    ايشان ، چونان جناب بدپيله از بازماندگان توفان نوح تشريف دارند و هم اكنون، غير شب ها و تعطيلات رسمي و غير رسمي، پنجاه، شصت سالي از خداوند طول عمر يافته و به يمن پاچه خاري هاي مؤثر، از حضرت عزرائيل (ادام الله بقائه الشّريف)، امان نامه ي ويژه و توفيقِ زندگي جاودانه ستانده اند (به به چه بهتر!) ؛ وگرنه، با اين زبانِ سرخ، برجاي ماندنِ آن سرِ سبز، بسيار مشكوك مي زند! تا كور شود هر آن كه نتواند ديد!

 

    چراغ طنز در دهكده ي كوچك جهاني، بي تعارف و اغراق، به دست و قلم و بيان تواناي بوالفضول نازنين ، فروغ ِ چشمگير و خيره كننده اي يافت و دوستان و ارادتمندان، پروانه وار گردش حلقه زدند. حضرتش، هيچ گاه، در مضمون كوك كردن كم نمي آورد و با دقت در زبان و فرهنگِ عامه ـ به قول بچه هاي امروز كوچه ها ـ خيلي چست و چابك، نرم و نازك (!)، و به طنّازي، از همگان، خرد و كلان، پير و جوان دل    مي برد!

 

    شعر زير، يادمان يكمين سال تولد اين پير خراباتي هماره كودك است؛ با اشارتي به شعر اخير ايشان زن گرفتن قلی! : 

 

  

 

 پس کو سهم ما؟! مگه ما بی دعوت اومده بودیم؟!

 

 اپیزود اول !( اندر پاچه خاری استاد بوالفضو ل به قصد رسیدن به مراد! )

 

سلام ای بوالفضول ناز و رعنا! (1)

عزیز جان ما، استاد والا!

تو یک ساله شدی؟ تبریک! تبریک!

دو سالگی ما هم گشت نزدیک!

ولی ما همچنان شاگرد هستیم

کنار شعر تو چون ریگ پستیم

در این یک ساله بس غوغا نمودی

و مشت خائنان را وانمودي!

چو كاخ طنز را آباد كردي

الهي، جان من صد ساله گردي!

 

به جشنت آمدم با ساز و دمبک!

پذیرایی کنی با بمب و موشک؟!

فراز کیک تو ، یک بمب چاق است!

که از هر ترکشش دستی چلاق است!

ولی ما،خود ،زمین خورده ی شماییم

به زیر پا نگر، ما خاک پاییم!

مگر تام و جری اینجا نهانند

که صد بمب خفن هر سو پرانند؟!

دل ما چاک چاک از طنز نابت

سر ما دائماَ مست و خرابت

سخن وقتی ز دامادی برانی

دلم پرخون شود ای یار جانی! (2)

چو شلوارم سه تا گشته است، اکنون

روم هرجای این وادی چو مجنون

سه تا لیلای دیگر، خواهم ای دوست!

که با آن ها شوم چون مغز در پوست!

قلی گر زن بگیرد من نگیرم

به جان بوالفضول از غم بمیرم!

ز غصه، دق کنم در دامن تو!

بماند خون من بر گردن تو!

  

من، اینک، عاشقی افسرده حالم

که هر شب از فراق یار نالم

دو روز پیش رفتم پیش دکتر

بگفتم: « گردنم گشته چو اشتر!

دو چشمانم دگر سویی ندارد

سرم همچون کدو مویی ندارد!

دو دستانم بلرزد همچو بیدی

سرم چرخد به گردن مثل سی دی!

دگر دندان نمانده در دهانم

و گندیده است مغز استخوانم!

کند گوشم همی وز وز چو زنبور

زبانم سیخ گشته سخت ناجور!»

چو دکتر دید آن حال نزارم

شنید آن ناله های سخت زارم

بگفتا : گر که می خواهی نمیری

بباید هفته ای یک زن بگیری!!!

کنون ای بوالفضول نغز گفتار!

بیا و حق یاران را به جای آر!

به سان دانه ی تسبیح ، یارا

برایم زن بگیر و عقد فرما!

نخواهم بیوه و ترشیده و پیر

از آن دوشیزگان ناز برگیر!

 

که تا گردم جوان زان خوبرویان

دوصد سال دگر مانم به دوران

وزان پس تا ابد هرگز نمیرم

که خواهم تا قیامت زن بگیرم!!!

اگر بدپيله ات را دوست داري

برو اينك برايش خواستگاري! (۳)

 

 

   اپیزود دوم ( بعد از جواب رد شنیدن از جناب بوالفضول!)

 

الا استادِ خوش پیله به لطفت 

منٍ بدپیله را دادی خجالت!

بزرگی و عزیزی و گرامی

چه گویم من ز مهرت، یارٍ نامی!

منم خاک ره تو بوالفضول خان!

بهین استاد طنز ما به دوران

ز پرمهری کنون ، ای یار ِعیار!

نوازش کرده ای ما را دگربار

بیفزودی دگر ره قدر ما را 

فدای مهربانی هات یارا!

رئیس ما جناب بوالفضول خان!

تویی در محفل عشاق ،جانان!

بسی طنازی و عشوه نمایی 

که تا لبهای یاران را گشایی

بخندانی همه اهل وطن را

بله، پیر و جوان و مرد و زن را 

ولی از بهر بدپیله، به یاری

نرفتی باز هم یک خواستگاری!

 

 

یکی زن دارم اندر کلبه ی خویش 

ولی می خواهم از آن یک، سه تا بیش!

نصیحت می کنی کاین کار خام است

چنان گویی که پنداری حرام است

رباعی خواهم اندر زن گرفتن! 

فقط مصرع اول گشت از من!

سه تا مصراع دیگر باز باقی است! 

چهارم مصرعش اصلی ولی نیست!

نگویم بوالفضولا ، زن ذلیلی! 

ولی در یاریِ یاران بخیلی! 

کنون ای یار شیرین کار ٍ عیار!

به لطف تو شدم ز امید سرشار 

اگر یار منی در هر زمانی

برایم زن ستان تا می توانی! 

نخواهم بیوه و ترشیده و پیر 

از آن دوشیزگان ناز برگیر!!!

 

 اپیزود سوم ( پایان ناخوش این داستان )

 

افسوس  که بی فایده فرسوده شدیم

در حسرت سه عیالِ نو ، سوده شدیم!

ای حضرت بوالفضول! بنگر که چه سان

نابوده به کام ٍخویش نابوده شدیم؟!

 

(محصول مشترکٍ جناب بدپیله و جد بزرگوار و ناکامش، حکیم خیام)

 

 

 

1) اين شعر، به خاطر مسائل منحرفي و بدآموزي هايي كه دارد، با كسب اجازه از محضر همسر پر هيبت و باجبروتم سروده شده است، كه هم اكنون، سايه ي مباركشان چون قلّه ي اورست بر سرم سنگيني مي فرمايند!

2) جانی،در این جا، جسارتاَ به دو معناست!!!

3) بدين وسيله، مطلب زير نويس شماره ی ۱ ، به كلي تكذيب مي گردد. ( جهت رعايت حال فمنيست هاي محترم از خدا بی خبر بود، كه اين زن ذليلي را از خود دَر وَكرديم؛ وگرنه ما كجا و آش رشته؟! )

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مولانا و مولاكم بدپيله!!! در شنبه 1385/03/13 ساعت 6:23 |